تعریف اختلالات یادگیری

از بررسی تحقیقات و مطالعات پیشینیان چنین بر می آید که زمانی کودکان با نارساییهای یادگیری را در رده ی کودکان با آسیب مغزی طبقه بندی می کرده اند؛ و زمانی دیگر آنان را کسانی با اشکالات خفیف مغزی می پنداشته اند. 

اما در تازه ترین مطالعات در این زمینه برای آنان اصطلاح «کودکان با نارساییهای ویژه یادگیری » گزیده شده است.
مشاهدات و پژوهش های استراس (پزشک) و لتینن (مربی آموزش و پرورش کودکان استثنایی) در مورد کودکان با آسیب های مغزی، خدمت بزرگی به رشته ای که اکنون اختلالات یا نارساییهایی یادگیری خوانده می شود، کرده است. آنان در کتاب خود (1947) این قبیل کودکان را چنین تعریف می کنند: «کودک با آسیب مغزی، کودکی است که پیش از زایمان، در طول مدت آن یا پس از تولد دچار صدمه یا عفونت مغزی شده باشد؛ در نتیجه این آسیب جسمی، ممکن است نقص ها یا اشکالاتی در سیستم اعصاب کودک به صورت آشکار یا پنهان بروز کند؛ ولی به هر حال چنین کودکی دارای دشواری در ادراک، تفکر یا رفتار هیجانی، به طور جداگانه یا ترکیبی از آن ها است. این دشواری ها را می توان از طریق آزمون های ویژه ای نشان داد.
کودکی که دارای این اشکالات است، نمی تواند مانند دیگر کودکان طبیعی در یادگیری پیشرفت داشته باشد. به دیگر سخن این مشکلات مانع یادگیری او می شوند، یا موجب کند شدن فرایند یادگیری در او می گردند.
از تعریف فوق چنین بر می آید که تمام افرادی که دچار صدمات مغزی هستند حتما باید در امر یادگیری دچار مشکل باشند. ولی مطالعات و پژوهش های اخیر نشان می دهد که آسیب مغزی ممکن است همراه با نارساییهای یادگیری نباشد. بدین معنا که تمام افرادی که دچار صدمات مغزی هستند الزاما دارای نارسایی هایی در یادگیری نیستند.
در طول سالهای 1960، اصطلاح «اشکالات خفیف مغزی» جایگزین اصطلاح آسیب مغزی گردید. این اصطلاح، هم کودکان مورد نظر استراس و هم به کودکانی که دشواری در ادراک و یادگیری داشتند، اطلاق می شد. در سال 1966 کلمنتز، کودک با اشکالات خفیف مغزی را چنین تعریف می کند: «کودکان با اشکالات خفیف مغزی کودکانی هستند که از نظر هوش کلی، نزدیک متوسط، متوسط یا بالاتر از متوسط اند، اما مشکلات و دشواری هایی ویژه در یادگیری یا رفتار دارند. میزان این مشکلات از خفیف تا شدید متفاوت است، علت اصلی این دشواری ها انحراف اعمال مربوط به سیستم اعصاب مرکزی از حالت عادی است که به صورت های گوناگون مشخص می شود، مانند دشواری در درک، فهم، زبان، حافظه، کنترل، توجه، اعمال حرکتی و... این انحرافات ممکن است در اثر نقص ژنهای گوناگون، اختلال در سوخت و ساز، ضربات مغزی یا سایر بیماری ها و حوادثی که در طول سال هایی که برای رشد و تکامل سیستم مرکزی لازم است، یا از علت های ناشناخته ای، بوجود آید.»
باید گفت که این تعریف از بسیاری جهات شبیه به تعریف استراس و لتینن است، با این تفاوت که کلمنتز کودکان عقب مانده ی ذهنی را از این گونه کودکان جدا کرده است. در سالهای اخیر انتقاد متخصصان آموزش و پرورش کودکان استثنایی نسبت به نام گذاری و استفاده از اصطلاحات پزشکی برای این گونه کودکان شدیدتر شده است. تدریجا افرادی که در این زمینه کار می کنند تشخیص داده اند که به جای استفاده از اصطلاحات پزشکی نیاز به اصطلاحات و تعاریفی است که با آموزش و پرورش آنان در ارتباط باشد. در سال 1964 بتمن با ارائه تعریف خود در این زمینه بعد تازه ای به رشته اختلالات یادگیری بخشید. او در تعریف خود لزوم تشخیص تفاوت بین توانایی یا ظرفیت فرد برای یادگیری و آنچه را که عملا یاد می گیرد، خاطر نشان ساخته است. او می گوید: «از نظر آموزشی کودکانی دارای نارساییهای یادگیری هستند که تفاوت فاحشی بین توانایی هوشی بالقوه ی آنان و عملکردشان در ارتباط با فرایند یادگیری، وجود داشته باشد. وجود این تفاوت ممکن است همراه با اشکال مشخص شده ای در سیستم اعصاب مرکزی باشد، اما باید به خاطر داشت که این تفاوت ناشی از عقب ماندگی ذهنی، محرومیت های فرهنگی و آموزشی، اشکالات شدید هیجانی یا نقص در حواس مختلف نیست.» مشکل عمده در این تعریف، تعیین توانایی هوشی بالقوه ی کودک است، زیرا توانایی کودک معمولا از طریق عملکرد او در اجرای نوعی از آزمون های هوشی بدست می آید و این عملکرد تحت تاثیر انگیزش های کودک و سایر عوامل ناخواسته خارجی قرار می گیرد.
در یکی از تعاریف رسمی درباره ی این گونه کودکان که توسط مشاورین وزارت آموزش و پرورش امریکا در امر کودکان استثنایی در سال 1968 ارائه شده است، کودکان با نارساییهای ویژه یادگیری آن دسته از کودکان دانسته شده اند که «در یک یا تعدادی از فرایندهای اساسی یادگیری: فهم مطالب، کاربرد زبان گفتاری یا نوشتاری دچار مشکل اند. این اشکالات ممکن است در کودکان به صورت های گوناگون مانند: دشواری در گوش دادن، فکر کردن، صحبت کردن، خواندن، نوشتن، هجی کردن، حساب کردن ظاهر شود. این تعریف شامل کودکان با صدمه مغزی، آسیب مغزی، نارساخوانی، آفازی و... می شود؛ اما آن دسته از کودکانی را که اشکال اساسی یادگیری آنان در نتیجه نقص بینایی، شنوایی، حرکتی، عقب ماندگی ذهنی، اشکالات هیجانی یا محرومیت های محیطی است، دربر نمی گیرد.»
از تعاریف مختلفی که متخصصین در زمینه  کودکان با نارساییهای یادگیری ارائه داده اند می توان ویژگی هایی به خلاصه زیر برای آنان بر شمرد:
1-این کودکان دارای بهره هوشی تقریبا (متوسط) یا بالاتر هستند.
2- این کودکان از نظر حواس مختلف (بینایی، شنوایی و...) سالم هستند.
3- این کودکان از امکانات محیطی و آموزشی نسبتا مناسبی برخوردار هستند.
4- این کودکان دارای نابهنجاریهایی شدید رفتاری نیستند.
5- پیشرفت آموزشی این کودکان به طور قابل ملاحظه ای کمتر از بهره هوشی، سن و امکانات آموزشی که ار آن برخوردارند، است.
عللی را که برای شکست این کودکان در امر یادگیری شایسته ذکر است چنین می توان خلاصه کرد:
الف- فقدان انگیزش کافی
ب- فقدان توجه و دقت لازم
ج- دقت بیش از اندازه به جزئی از کل
د- فقدان هماهنگی لازم در حرکات
در خاتمه و با توجه به نکات یاد شده توصیه می شود: چون این کودکان با برخورداری از هوش عادی ممکن است در یک یا چند زمینه یادگیری مانند: خواندن، نوشتن، هجی کردن، حساب کردن، توجه کردن و... دچار مشکل شدید باشند، برای کمک به آنان می بایستی از روش های خاص که در مقالات بعدی به آنها خواهیم پرداخت، استفاده کرد.

برگرفته از کتاب اختلالات یادگیری
تالیف: دکتر عزت الله نادری-دکتر مریم سیف نراقی


Share تاريخ: 1395/12/25 مشاهده : 56

, , , , ,



گذاشتن نظر